
حضورت برايم زيباست خوبه من

گفتي که دنيا را پر از غم دوست داري
پس مطمئن هستم مرا هم دوست داري
گفتي نمي خواهي ببارم عشق
اما شعر غريبي را که گفتم دوست داري . . .

چشم هاي پرنده را که از او بگيرند،
پروازش بينهايت ميشود، چشمهايم در دست توست، بينهايتم باش
امشب به يادت گريانم، گرچه ز ديده ات پنهانم،
گرچه ب ظاهر خندانم، اما از درون نالانم

ما که جزغاله شديم بس که آتيش سوزوندي تو!
ميخت و بد جوري توي قلبمون کوبوندي تو
اينقده با اون چشات ناز و کرشمه اومدي
تا ديگه هوش و حواس از سرمون پروندي تو
مهر يه چيزيه مهربوني يه چيز ديگه ،
عشق يه چيزيه عاشق شدن يه چيز ديگه
قلب و دل يه چيزيه اما توي قلب تو جا شدن يه چيز ديگه . . .

با تو از خاطره ها سرشارم، با تو تا آخر شب بيدارم.
عشق من دست تو يعني خورشيد، گرمي دست تو را کم دارم

چقدر خوبه كسي رو داشته باشيم كه باھاش زندگي كنيم ،
اين يه نياز اما چقدر زيباست كه كسي رو داشته باشيم
كه نتونيم بدون اون زندگي كنيم.
عاشقانه دوستت خواهم داشت
بي آنکه بخواهم دوستم داشته باشي
و عاشقانه در غمت خواهم مرد
بي آنکه بخواهم در مرگم اشک بريزي .
از مضارع ها و ماضي ها خسته شده ام ،
دلم براي يک حال ساده تو را ديدن تنگ است . . . !
اي همه غمگين اگر تنها شدي ، من با توام
خسته دل از هر که و هر جا شدي ، من با توام
گر به کنج بي کسي نشسته اي با درد خويش
دلگران از مردم دنيا شدي ، من با توام . . .

کاش ميشد قلب ما از ياس بود، تک تک گلبرگ آن احساس بود،
پاک و سبز و بي ادعا، کاش ميشد بهتر از الماس بود
سپيده سر زد و مرغ سحر خواند
سپهر تيره دامان زرافشاند
شبي گفتي به آغوش تو آيم
چه شب ها رفت و آغوشم تهي ماند

يه رز سرخ تو دست راستت بگير و يه رز سفيد تو دست چپت
و تو آيينه نگاهشون کن
من اون ياس وسطي رو با دنيا عوض نمي کنم

گر بدانم روز مردن از مزارم ميگذري
سال و ماه و روز و شب در انتظار مردنم...

من در اين شهر غريبم و در اين خاک فقير
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسير
عشق چنان در دلم افروخته بود
ديده گر آب نمي ريخت جگر سوخته بود . . .

مهربانی تو به وصلم آرزومندم کرد،
سودای محبت تو در بندم کرد، آبرو ندارم اما،
همسایگی تو آبرومندم کرد




























































































































































































